تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker کلاغ کوچولو

سلام و درود خدمت ملت نخودچی خور وپایه

والا موندم از کجاش شروع کنم خب اولش چه طوره؟

قبلا هم گفته بودم که من 4 تا خواهر شوهر دارم که روز تولد حضرت عباس کوچیکه مولودی داشت (مریم گلی هم زنگ زد و صداش رو شنید .مگه نه؟)

توی همین مولودی خواستگارا دخمل خواهر شوهر بزرگم رو که اینجا بهش می گیم نخود دیده بودن و یکی دو هفته بعد اومدن خواستگاری نخود.

پسره تاجره دیپلمه است و پدرش هم فوت کرده و تازه یکی یکدونه است و فقط یه خواهر داره....(شانس رو میبینی خواهر؟)

این نخود خانم هم دید همه چی هلو برو تو گلو شده و بله رو گفت و بی خیال درس و دانشگاه شد.

ما یه مراسمی داریم به نام کاغذ نویسی که توش مردای فامیل میان و کل کل می کنن سر مهریه و اینجور چیزا .

کاغذ این مراسم رو به دلیل خوش خطی فراوان من نوشتم .

مهریه رو نخود خانم فرمودن 14 تا بیشتر نکنید ولی تعداد 1368 تا شاخه گل مریم و رز سفید حتما باشه .ما هم همینو نوشتیم ولی گوگولی می گفت یه گله گوسفند هم بهش اضافه کن.گفتم چرا؟

گفت چون برن گل ها رو بخورن رو دستشون باد نکنه.خلاصه روز کاغذ نویسی آقا داماد جو گرفته دو تا صفر جلوی مهریه گذاشت و شد 1400 تا.

اون شب گذشت و فرداش نخود و بردیم توی حرم و عقد بالای حضرت کردیم و شرعا زن و شوهر شدن. 

آخ که چقد گریم گرفته بود سر عقدش.یاد عقد خودم افتادم که مامانم گریه می کرد و بابام با بغض دستم و گذاشت تو دست گوگولی و گفت میوه ی زندگیمو دسته گلم و شیشه عمرم رو اول به خدا می سپارم و بعد به تو...

هنوز یادمه که مامانم وایستاد جلوی حرم امام رضا و با گریه گفت خدای نازنیم یعنی کلاغ کوچولوی من که می نشست رو پاهام تا موهاش رو ببافم ،دختر نازم که هر روز عصر می بردمش بیرون و از گل فروشی محل براش یه شاخه گل می گرفتم داره عروس می شه؟

نمی دونم شما هم مثل من بودین یا نه؟وقتی که عقد کردم انگار از دنیای دخترونه ی خونه بابام رفتم تو یه دنیای دیگه. حس می کردم همه نگاهها عوض شدن و من از عزیز ترین کسام دور شدم.حس بدی بود،من دنیا رو با تمام چیز هاش با پدر و مادرم عوض نمی کنم.اما اون روز با ماشین بابام رفتم حرم و با ماشین گوگولی برگشتم...نمی دونم حس منو داشتین یا نه...

بگذریم از اصل نخودچی خورونمون دور شدیم.

نکته جالب اینه که برای خوشبختی شون ساعت گرفتن و مجبور شدیم ساعت 6:30 صبح عقدشون کنیم... و من بدبخت از ۵ صبح بیدار بودم.

فردای عقد که همین سه شنبه یعنی دیروز بود هم مراسم نامزدی داشتیم.

نخود خانم تا حالا یه تار از سیبیل هاش و ابروهاش کم نشده بود .برای همین بعد از اصلاح خیلی دیدنی شده بود .

لباس عروس سبز پسته ای مدل پرنسسی بود که با میز نامزدی هم رنگ بود با تزئین گل سفید و زرد خیلی هم قشنگ شده بود.

من طلفکی لباس نخریدم و مجبور شدم لباس شب پاتختم رو بپوشم گرچه اونم خیلی قشنگه.

رفتم آرایشگاه و برام موهام رو مدل جمع بست البته با کلک  .چون موهای خودم کوتاهه و مجبور شد برام پوستیژ بزاره که واقعا خوب شده بود و با یه آرایش غلیظ پاییزی کلی ذوق زدم کرد.

جالبه بدونید امشب اولین سالگرد عروسی قمری ما است  که تحویلش نگرفتیم و با چند تا دست و سوت ردش کردیم. 

جالبه بدونید پارسال توی یه همچین شبی خواهر شوهر خواهرشوهر بزرگه من فوت کردن و پاتخت من تقریبا کسی نیومد.

حالا دوباره امشب عموی بابای عروس خانم (نخود سابق) فوت فرموندن.بنده خدا جوون بود 120 سال بیشتر نداشت.

راستی فامیل داماد کمی قرتی تشریف  دارن و ما توی نامزدی با صدای نا جور دف و تنبک رقصیدیم.ولی عصبانیت فامیل رو می دیدم که با خشم رقاص و نوازنده رو نگاه می کرد.

خیلی خستم .می خوام برم سحری بخورم و بخوابم بقیه اش باشه فردا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:2  توسط کلاغ پر سیاه  | 


به علت عروس شدن ناگهانی دختر ۱۸ ساله خواهر شوهرم نمی تونم بیام آپ کنم ولی همینو بگم که با نشیمنگاهشون افتادن درون عسل.

کی رو می گم؟

معلومه دیگه دخمل خواهر شوهر رو دیگه.

یک شوهری کرده وای وای از خودش خوشگل تر و فوق العاده پولدار.

 

زود میام یه نخودچی خورون حسابی راه می اندازیم هر کی پایه اس بگه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:8  توسط کلاغ پر سیاه  | 


سلام به همه بچه مایه دارهای مرهبون وبلاگستان

بی پولی بد دردیه مگه نه؟من معمولا اول ماه حقوق می گیرم و این پول های بینوا رو تا ۲۰ ام قورت می دم و باز آویزون جیب گوگولی جونم میشم.اما الان بیشتر از همیشه مسکین شدم ...

چند روز پیش داشتم از جلوی یک فروشگاه لوازم آرایشی رد می شدم که یکدفعه وایستادم به تماشای ویترینش.

با اینکه به خودم قول داده بودم که تا تموم نشدن لوازم آرایش های فعلی دیگه چیزی نخرم اما این پاهام جلوتر از خودم دویدن توی فروشگاه و منم مجبور شدم برم دنبالشون گیده.

آقا هر چی این وجدان لا مصب چشم غره می رفت من بدتر می کردم .نه تنها به حرفش گوش نکردم بلکه دو تا زدم تو دهنش و گفتم خفه شو تا له ات نکردم بعد هم چشمام رو بستم و هر چی خواستم خریدم.

از انواع کرم تقویتی دست و لنگ و پاچه گرفته تا ۷ تا لاک و ۴ تا رژ و سایه و رژ گونه و ...

خب تسخیر من چیه؟از بچگی همینجوری بودم .الان کلکسیون مداد و پاکن های دوران دبستانم رو دارم.

تازه من کلکسیون کیف موبایل هم دارم .اینگد کیف های ناز موبایل دارم .جالبه که هیچوقت هم موبایل من کیف نداره و همیشه توی اعماق ته کیفم افتاده و بعد از ۲۰ تا زنگ پیداش می کنم.

هر چی وجدانم میگفت نخر کلاغی جان.تو ۱۴ تا ریمل نصفه داری ۵۵ تا لاک داری یه عالمه رژ داری نخر اینا اصرافه اما گوش من بدهکار نبود که نبود.

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که من اعتیاد شدیدی به لوازم  آرایش پیدا کردم.

داشتم می گفنم:خلاصه ما تو این فروشگاهه ۷۴۰۰۰ تومن پیاده شدم و خوشحال اومدم بیرون.توی همین حین گوگولی زنگ زد و گفت شام مهمون داریم من هم وقت نمی کنم لطفا یه چیزی بیرون بگیر و بنزین هم بزن.

گفتم باشه و  شام گرفتم و رفتم پمپ بنزین .

آقای مامور پمپ اومد جلو پرسید چقدر بزنم؟

منم با اعتماد به نفس کامل گفتم پرش کن.و دستم رو بردم تو کیفم خواستم پول بدم...

چشمتون روز بد نبینه الهی.دیدم یکدونه هزار تومنی بیشتر ندارم.

نمی دونستم واقعا چه کار کنم .نایلون مملو از لوازم آرایش داشت بهم لبخند های کج و موج می زد.

حالا توی این هیجانات قسمت خل و چل مغزم می گفت عیبی نداره به جاش لاک بده ببره برا زنش حال کنه

یکدفعه یک فکری زد به مغزم کلم رو از شیشه بیرون کردم و گفتم آقا ۱۰ تا بیشتر نزن صبح بنزین زدم باکم پره.

اگه آقاهه خر بود حتما نمی فهمید .مگه نه؟ چون الان مادربزرگ من که فرق لاستیک و فرمون رو نمی دونه می فهمه که این باک خالیه یا پره.

خلاصه از تمام دوستان که در این مدت صمیمانه من را یاری کردند خواهشمندم بار دیگر دوستی خود را ثابت کنن و به من یک پولی بدن تا اول ماه بشه ...

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 4:44  توسط کلاغ پر سیاه  |