تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker کلاغ کوچولو

سلام به دوست جون های عزیزم.

من رو باید ببخشید که حسابی نگرانتون کردم.راستش موضوع دعا به سلامتی پدرم بر میگشت .ایشون چند روزی بود که دوباره زیر قلبشون درد گرفته بود که حسابی نگرانمون کرد و من روحیه ام رو خیلی زود باختم.من همین جوری اش در هفته دو شب خواب می بینم که بابام ...کردن و اونقدر تو خواب گریه می کنم که تمام بالشم از اشک هام خیس میشه .حالا با شنیدن این خبر فکر کنم بتونید تصور کنین که چه حالی داشتم.

فکر کنم خواب هایی که می بینم به خاطر نگرانی ام در مورد سلامتیه بابام توی روز است.خیلی به خودش فشار میاره .میگم نکن می گه مگه می شه؟با این وضعیت بد اقتصادی مگه می شه آدم کار نکنه؟استرس سیگار بیماری دیابت پله و... همه و همه براش ضرر داره که متاسفانه به حرف هیچکس گوش نمی کنه.

الان بهترن اما این نگرانی یقه ی منو چسبیده و ولم نمیکنه پس تو رو خدا سر نمازهاتون منو دعا کنید که سخت حالم بده...

بگذریم...

حدود چند صد روز پیش دوست جون های گلم من رو به یه بازی دعوت کردن که حالا می خوام توش شرکت کنم .درسته که دیره اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس نه؟

خب بریم سر اصل موضوع

چهار اتفاق مهم که توی زندگیتون رخ داده و دوست دارین توی فیلمنامه بهش اشاره بشه:

1-دوران کودکی بامزه ای داشتم.مورد توجه همه بودم .چون هم بچه اول بودم هم از دو طرف نوه ی اول محسوب می شدم و به همین خاطر کمی لوس و خیلی هم شر و وروجک بودم.یه روز وقتی 5 سالم بود رفتم دم درخونمون و منتظر سرویس مهد شدم.یادمه خیلی بارون اومده بود و جوب جولوی خونمون که ارتفاعی حدود یک متر داشت از آب پر شده بود .منم فکر کردم که یکذره آبه و رفتم پام رو گذاشتم که یکم شلپ شلوپ کنم که دیدم یکدفعه ته جوبم و لباسام تا زیر گردن خیس شدن و من گیج منگولی بودم که ا چی شده؟

2-من تا 17 سالگی تهران زندگی می کردم که بنا به دلایلی به مشهد برگشتیم البته تمام فامیل های پدر و مادرم اینجا هستن.

3-آشنایی با گوگولی و ازدواجم باهاش هم خیلی برام مهم بود و هست.واز الان می گم که روز سالگرد ازدواجمون براتون از نحوه آشنایی و ازدواجمون می گم.

4-شفای مامانم از یک بیماری خیلی بد.

5-تولد پریسا عسل خواهری من.

چهار اتفاق که دوست ندارین بهش اشاره ای بشود:

1-سکته ناگهانی بابام که درست در شب خواستگاری من اتفاق افتاد...

2-دوران راهنمایی من بدترین دوران زندگیم بود یک موجود بدجنس که شبیه دخترهای تناردیه بود با من همکلاس بود که به دلیل موقعیت 30یاسی پدرش خیلی مورد توجه کادر مدرسه بود و هر غلطی دلش می خواست انجام می داد .یک بار با هم کتک کاری کردیم که متاسفانه من سه روز جلوی دفتر مدرسه وایستادم البته می خواستن مجبورم کنن که باهاش آشتی کنم که منم زیر بار نرفتم و سه روز جلوی دفتر مجبور شدم وایستم. مژگان آزادی هیچوقت نمیبخشمت...

3-دعواهای من و گوگولی ...

4-محاصره شدنمون توی سیل وحشتناک استان گلستان سال 80...

خلاصه ای از خصوصیات اخلاقی:

نمی دونم چی بگم درست نیست که آدم از خودش تعریف کنه حالا این دفعه عیبی نداره .من دختر فوق العاده خانواده دوستی هستم که تمام جونم به بابام بنده اگه یک تار مو خدای نکرده از سرش کم بشه من از بین میرم.مامانم و امیر و پریسا رو هم خیلی دوست دارم اما بابام رو بعد از خدا می پرستم.خیلی زود به همه اعتماد می کنم .مغرور و کمی عجول هستم .از این شاخه به اون شاخه زیاد می پرم و پشتکارم هم زیاد تعریفی نداره.شکمو نیز تشریف دارم (خیلی خیلی شکمو هستم) به طوریکه در بدترین و بهترین لحظاتم خوردن غذا رو فراموش نکردم.حتی وقتی که با گوگولی قهرم غذام رو می خورم.

به خرید کیف و لوازم آرایش تقریبا اعتیاد دارم .خیلی راز دارم و از آدم های دهن لق بدم میاد.بیش از اندازه ولخرجم و تا کنون قرونی پس انداز نکردم.

کمی شیشه خورده دارم اما زیاد نیست .توی دعوای لفظی کم میارم چون نمی تونم مثل وروره جادو حرف بزنم و تیکه بندازم اما در دعوای خیلی شدید دست بشکن دارم .این یک سالی که اومدیم خونمون فقط چند تا لیوان و 6تا پیش دستی و سه تا دیس بیشتر نشکوندم.

کمی مرموز هستم و همه کارهام رو بدون سر و صدا انجام میدم.بازم بگم؟

سوالی بود در خدمتم.

نمی تونم بگم شبیه کدوم بازیگرم چون من لنگه ندارم .اما گوگولی می گه شبیه آنا نیکل اسمیت هستم .حالا هر کی می دونه کیه می تونه حدس بزنه چه شکلی هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:31  توسط کلاغ پر سیاه  |