تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker کلاغ کوچولو

سلام به همه

دیروز داشتم توی وبلاگ ها  ولگردی می کردم که به این وبلاگ برخوردم آشپزی در جهان مدرن.از اونجایی که من آدم شکمویی هستم گفتم برم ببینم چی داره توش.

غذاهای خوبی داشت از جمله پلو لوبیا که من هم از اونجاییکه می خواستم به برو بچ ثابت کنم که تنبل نیستم درست کردم و گوگولی هم حسابی خوشش اومد.

به دلیل اینکه مخاطبهای من همه خانم هستن و اکثرشون هم متاهل هستن وچون واقعا خوشمزه بود برای همین دلم نیومد خودم فقط بلد باشم.(دارم اسرار آشپزی ام رو در اختیارتون میزارم 

خب برین دیگ و قابلمه ها رو بیارین تا دستور رو بدم.

مواد لازم

نصف کنسرو لوبیا

 ۲ پیمانه برنج خیس کرده

زردچوبه یک قاشق چایخوری

زنجبیل نصف قاشق چایخوری

پودر کاری نصف قاشق چایخوری

کمی روغن توی قابلمه داغ کنید. ادویه رو بریزید و یک دور بچرخونید. برنج رو(بدون آب) بریزید توش و ۴ تا ۵ دقیقه تفت بدین. ۳ پیمانه و نیم آب بریزین تو غذا و نمک اضافه کنید. نصف قوطی کنسرو لوبیا رو بدون آبش بریزین تو غذاو هم بزنید. آب غذا که کشیده شد. دم کنی بذارین و زیرش رو دم کنید. حدود ۳۰ دقیقه ی بعد آماده است. اگه دم نکشیده بود کمی آب و روغن بدین و بذارین ۵ و ۶ دقیقه بمونه. با ماست و سالاد شیرازی میل کنید.

توی پست قبلی ازتون پرسیدم شمال ارزونه یا نه؟گفتین چی اش ارزونه ؟من منظورم ویلاهای شبی ۱۰۰ تومن ۲۰۰ تومنش بود.حالا جواب بدین.

قابل توجه پروفسور ها:لوبیا کنسرو شده یه نوع بیشتر نداریم .اونم چیتی است.

من دلم زمین شناس کوچولو می خواد من دلم نوشته های سورنا می خواد.

قابل توجه بر و بچ:سالاد شیرازی همون سالادس که با خیار و پیاز و گوجه فرنگی و آبلیمو و نعنا درست می شه.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 8:43  توسط کلاغ پر سیاه  | 


با عرض سلام خدمت برو بچ

وای که امروز مردم از خستگی.چرا؟میگم براتون.

مامان گوگولی جان می خواست یخچال فریزر بخره و چون روی پیشونی من یه چیزی نوشته اند زنگ زد به من که بیا منو فردا ببر بازار با هم یه چیزی انتخاب کنیم.

منم گفتم مادر جون مگه دخمل هاتون نیستن؟گفت چرا هستن ولی طفلکی ها تازه از اعتکاف اومدن خستن!

بعد هم در ادامه گفت تو انگلیسی ت خوبه بیا یه مارک خوب بردارم...

و من هم از اونجایی که خیلی مرهبونم و روی پیشونی ام ..........نوشته شده گفتم باشه.

و اومدم یه تعارفی کرده باشم گفتم خب شب هم به پدر جون بگین تشریف بیارن شام دور هم باشیم.

که ناگهان مادر گوگولی جان گفت باشه عزیزم حتما میایم.

و منم اینجوری شدم

گفته بودم که چند هفته ای است که کارگر ندارم و محل زندگیمان را گند فرا گرفته است.هر جا زنگ زدم کارگر پیدا نکردم.بنابراین تصمیم گرفتم که خودم در نقش معصوم خانم ایفای نقش کنم و بنا به توصیه رها جان یه دستمال زرد بستم به کلم (چون باید به موهام بیاد) و مثل کوزت شروع کردم به تمیز کاری منزل...

بعد هم زنگ زدم به سحر جون و با مشورت اش تصمیم گرفتم ته چین بره و سوپ و ۲ نوع سالاد درست کنم .چیه سحر نیومد کمکم به خدا!همش رو خودم تهنایی درست کردم

قابل توجه ماریا جون که هی نگوید خردادی ها تنبل هستن.

خلاصه همه غذا ها ساعت ۵ آماده بود و بعد رفتیم به دنبال یخچال .(اگه بقیه بفهمن که توی همچین امر بزرگی مادر شوهر جان فقط از من کمک خواسته مطمئن باشید که من ترورخواهم شد)

*گرم صحبت با مادر شوهر جان بودم که مریم گلی جون زنگ زد و کمی با هم حرفیدیم.بعد از اینکه قطع کردم سحر زنگید و با اونم یکم حرفیدم.بعد تا اومدم بشینم موبایلم سه باره زنگ زد و اینبار با نگاهی به چشمان خشمیانه مادر شوهر جان خودم قطش کردم.

**شام خیلی خوشمزه شده بود جای همه خالی .منم اینبار بعد از مدت ها مثل کلاغ نه مثل یه خرس زخمی و گرسنه خوردم.

***می گن الان شمال خیلی ارزونه راست می گن؟آره ؟

****اگه خواستید جای خالی بالا رو پر کنید و به صورت پیغام خصوصی بفرستین اگه درست بود جایزه می دم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 0:35  توسط کلاغ پر سیاه  | 


نمی دونم تا حالا شده که دور از جونتون اینقدر عصبی بشید که پاچه بگیرید؟

من که اینجوریم با اینکه از پس گوگولی بر اومدم که دور شمال رفتن رو خیط بکشه

اما آروم و قرار ندارم.همش دلم میخواد به یکی گیر بدم.

گوگولی هم اخلاقش خوبه و دنبال کارهای ویزا افتاده (جذبه رو داشتین؟)یعنی اینکه مکشلی با گوگولی ندارم.اما نمی دونم چه مرگمه .

یه خبر اندکی بد :موعد خونمون فرا رسیده و صاحبخونه هم نمیاد تکلیفش رو با ما روشن کنه اما اینجور که بوش میاد خیلی می خواد بالا بپرونه و اگه زیاد بگه ما مجبوریم خونه رو خالی کنیم.

به کسی نگین ها اما من ناراحتم چون اولین اسباب کشی ماست و مطمئنا یه عالمه تلفات دارم تو جهازم.

کارگرم ۳ هفته است که نیومده و در نتیجه زندگیم را گند فرا گرفتهحوصله هم ندارم خودم برم تمیز کنم.

امروز هم اعلام نتایج کنکوره .توی یه خونواده مثل خالم اینا از ۵ صبح جشنه چون پسر خاله رتبه ۲۴۰ آورده  و از الان همه بهش میگن آقای دکتر.و توی یه خونواده دیگه مثل عمم اینا عزای عمومیه چون رتبه اش ۹۰۰۰ شده.

هی چه روزگار گندی .روزها داره تند تند میاد و میره اما من هنوز به خودم نیومدم که بابا ۲ شهریور یه امتحان سرنوشت ساز داری برو گمشو سر درسات.

 اما من کوچکترین توجهی به این وجدان ندارم.

مرده شور این بلاگرد رو ببرن که معلوم نیست چه مرگشه یکی اگه تونست منو پینگ کنه .

بازم می تونم غر بزنم اما فکر کنم الان با تخم مرغ و گوجه و لنگه کفش ازم پذیرایی می کنید...

من برم تا نزدین شیشه وبلاگمو بیارین پایین...

بعدا نوشت:الهی قربونت برم سورنا جونم چقدر دلم برات تنگ شده بود.اینجا برات می نویسم چون می دونم میای اینجا رو میبینی.

*دوست های گل نازم طیبا جون ارکیده جون ستایش جون و بقیه این بلاگرد من پکیده به محض درست شدن همتون رو تو لینکم می زارم.

**آخ آخ داشت یادم میرفت همین نیم ساعت پیش گوگولی اومد خونه و گفت قرار داد رو تمدید کرده با یه قیمت انصافانه.خلاصه کمی بهتر شدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط کلاغ پر سیاه  | 


سلام خوبین؟

هیچی نگین که از شدت عصبانیت دارم منفجر می شم.آخه یکی بیاد به این گوگولی بگه من نمی خوام با خونواده ی تو بیام مسافرت

من نمی دونم چه گناهی به درگاه خدا کردم که باید تو مسافرت هم عذاب بکشم .یادتونه گفتم با خونواده ی گوگولی رفتیم مسافرت؟یادتونه گفتم اول سفر می خواستم برن دعای ندبه؟

یادتونه گفتم دیگ و سه پایه و قابلمه و کتری قوری و آفتابه و دمپایی و سنجاق قفلی و اینجور چیزا با خودشون میارن.

چون مادر شوهر جان از غذای بیرون خوششون نمیاد.

کلاغی عاشق مسافرت سوسولی هست این جمله کریمه را خواهر شوهر دومی میگوید

من فقط دو دست لباس با خودم میبرم بقیه چیز هایی که لازم داریم رو می خریم تو راه .ناهار و شام هم فقط رستوران می خوریم .همیشه از قبل هم یه هتل خوب یا یه ویلا رزرو می کنم تا دچار سر در گمی نشوم.

حالا اگه اینا سوسولیه آقا ما سوسولیم .وبا غیر سوسول ها هم نمی گردیم

خب کاسه نخودچی هاتون رو بیارین که می خوام از دوتا جاری هام براتون تعریف کنم و علت اصلی عصبانیتم رو بفهمید.

من عروس سومی و ته تغاری هستم .چون در طی دوران من نوه ی اول پسری و دختری و فرزند اول و شاگرد اول و ...بودم .پدر شوهر جان به دلیل اینکه من ته تغار قرار گرفتم حسابی بنده رو لوس کرده اند.اگر خدای نا کرده یکی از خواهر شوهر هایم در حضور پدر گوگولی به من بگوید بالای چشمت ابروست پدر گوگولی جان حسابشو می رسه.

دو عدد جاری من هم در تهران زندگی میکنند.بزرگه ریس یه اداره اس و کوچیکه دانشجوی معماری.

چند روز پیش جاری بزرگه و برادر و گوگولی و دخملشون از زیارت خونه خدا بازگشتندمنم چون رابطه ام با این جاری بزرگه خوبه یه دسته گل قد خودم گرفتم و رفتم فرودگاه.

حدود یک ساعت بعد هم جاری دومی از تهران اومد مشهد و ما چون سرمون شلوغ بود نرفتیم دنبالشون فرودگاه و این شد پیرهن عثمان.و دمار از روزگار ما درآوردن.

و من فهمیدم که یک عروس می تونه تا چه اندازه یک خونواده رو بهم بریزه اگه شوهرش پشتش باشه.

در همین گیر و دار پدر گوگولی رو کرد به جاری دومی و گفت :من خیلی دوست داشتم رفتار شایسته ای از شما ببینم اما متاسفانه ندیدم.

جاری دومی هم با دعوا گفت البته که شما رفتار های شایسته ی منو نمیبینید شما فقط به اون دو تا عروس دیگه تون توجه می کنید.

پدر گوگولی هم گفت :البته که اینجوریه .شما ۶ سال از کلاغی بزرگتر هستین طبیعتا باید بیشتر تجربه کسب کرده باشین.اما حالا می فهمم که چرا کلاغی اینقدر تو دل من خودشو جا کرده .چون کاری به کار کسی نداره و جز محبت هیچکی ازش چیزی ندیده...

و اینجا بود که جاری دومی قهر کرد و به تهران بازگشت.

حالا گوگولی جان گفته بریم تهروون اونا رو برداریم (جاری دومی و همسرش )بعد بریم شمال بعد هم بیاریمشون مشهد برای آشتی.

من چه کنم ؟نمی خوام برم مگه زوره؟خودش قهر کرده خودش هم آشتی می کنه.

از همه بد تر اینه که گفته اگه نیای بریم شهریور دبی رفتنمون کنسل می شه.

من نمی خوام به کسی باج بدم.نه شمال می رم نه دبی به درک.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 9:23  توسط کلاغ پر سیاه  |