تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker کلاغ کوچولو

امروز صبح

گوگولی بعد از یک ساعت کلنجار رفتن من رو بلاخره بیدار کردو گفت ببین کلاغی می دونی چی شده؟

دندونم سرما خورده داره تیر میکشه!

من که هنوز گیج و منگ خواب بودم اولش نفهمیدم چی میگه بعد که دوباره گفت چون از دیشب باد کولر به لپم خورده حالا دندونم سرما خورده و تیر میکشه!

چشم هام نزدیک بود از حدقه در بیاد  .نمی دونستم داره شوخی میکنه یا جدی میگه آخه خیلی عادی داشت می گفت 

بعد هم صبحونه خورد و به ماهی هاش هم غذا داد و رفت سر کار .

منم موندم که چه کار کنم همیشه عزا داشتم که با این همه طرف کثیف چه کار کنم .. .

بعد از شستن  به خودم قول می دادم  بعد از شام همیشه طرف ها رو بشورم که به مصیبت کلفتی برای فردا دچار نشم

البته بگذریم که هیچوقت هم عمل نمی کردم...

اما حالا با ورود این ماشین ظرفشویی بنده تا 12 بیکارم و به جای درس خوندن یا میرم استخر یا تو نتم  یا هم دارم تی وی نگاه می کنم .یا هم فکر می کنم

من همیشه توی ذهنم یه نگرانی بزرگ داشتم و دارم ... 

میدونید حالا این نگرانی داره بیشتر منو از پا در میاره...اونم نگرانیم بابت پدرم است.

پدرم متاسفانه چندین ساله که بیماری دیابت داره و رو به روز داره بیشتر بهش غلبه می کنه با اینکه 50 سال بیشتر نداره سال 83 درست یک شب خواستگاری من ،قبل از اومدن مهمونها سکته قلبی کرد .

نمی دونید که من چه کشیدم چقدر داغون شدم آخه من عاشقانه بابام رو دوست دارم .توی اون شرایط بیمارستان یه دارویی که خیلی هم حیاتی بود رو تموم کرده بود و دکتر بخش داشت با فریاد به منو مادرم میگفت برین اونو تهیه کنید .نمی دونم خدا چه کار برام کرد که یهو گوگولی اونجا پیداش شد و رفت و در عرض 13 دقیقه دارو رو به پدرم رسوند.کسایی که تو مشهدن می دونن فاصله بیمارستان امام رضا تا پنجراه سناباد چقدر است .(خیلی بیشتر از 13 دقیقه است)

خلاصه من شب و روز بیمارستان بودم .کنار تخت بابام تا صبح می موندم و از خدا می خواستم سلامتیش رو بهش برگردونه...

حدود یک هفته بابام بیمارستان بود و منم کنارش بودم .وقتی که بابام مرخص شد من از پا افتادم...

حدود دوهفته بعدش هم مراسم نامزدی من برگزار شد و من در تمام مدت جشن چشمم به بابام بود و نگران از اینکه مبادا حالش بد بشه.

من خیلی نگران سلامتی پدرم هستم مخصوصا وقتی میبینم این روز ها به خاطر مسائل کاری استرسش زیاده...

این دغده ذهن منه...همیشه در هفته یک بار خواب میبینم که پدرم فوت کرده و از بغضی که گلوم رو میگیره احساس خفگی می کنم و بیدار میشم.یا توی خواب اونقدر گریه میکنم که همه بالشم خیس می شه و گوگولی هم از صدای گریه من بیدار می شه...

ببخشید این پستم غمگین بود . نمی تونستم با کسی درد و دل کنم آخه نه خواهر بزرگ دارم نه داداش بزرگ .برادرم 15 سالشه و خواهرم 6 ساله است.مادرم رو هم نمی تونم نگران کنم پس جز شما کسی رو پیدا نکردم تا دلم رو پیشش باز کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 20:14  توسط کلاغ پر سیاه  | 


سلام علیکم

تنبلی من این روزها به اوج خود رسیده .من یه امتحان خیلی مهم دارم که باید 3 تا کتاب 500 صفحه ای رو بخونم. 

اما یه حسی بهم میگه نخون تو قبول نمیشی و من از این حس متنفرم.

حس بدیه آدمو مجبور می کنه دست از تلاش بکشه.و قبول شدن در این آزمون برای من حیاتیه

تو رو خدا کمک کنید و منو به زور هم که شده مجبور کنید  درسم رو بخونم و این حس بد از ذهنم بره بیرون.. .

من به یاری سبز شما نیاز دارم.  

پ1:مشکلی که با گوگولی داشتم داره رفع می شه .

 پ2:امروز اتفاق خاصی برام نیفتاده به جز امتحانم که 18 میشم

پ3:چیزی نیست اگه بود خبرتون میکنم.

پ۴:اگه دلتون غمگینه لطفا اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 20:4  توسط کلاغ پر سیاه  | 


این پست به دلایل امنیتی حذف شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:46  توسط کلاغ پر سیاه  | 


سلام سلام

خب اومدم جواب مسابقه رو بدم و برنده رو تعیین کنم.

خب همه رد شدید و مریم گلی خانم برنده مسابقه می باشند.

گوگولی جان برای تولدم یک ماشین ظرفشویی خریده است

بلاخره ما هم صاحب ماشین ظرفشویی شدیم. 

خب حالا بریم سر جوایز

به خانم مریم گلی جون هیچی تعلق نمی گیره چون خودم بهش تقلب رسوندم.  

خب چرا بد بد نگاه می کنین مگه خودتون وقت امتحان توی کش شلوارتون تقلب نمی زارین تا ۱۰ بگیرید؟  

دعوام نکنید .صلوات بفرست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 9:6  توسط کلاغ پر سیاه  | 


حدس بزنید گوگولی چه کادویی برای تولدم به من داد؟

پ۱:من و مریم گلی جونم با هم تلفنی صحبت کردیم.چقدر دخمل ماهیه

پ۲:امسال نتونستم کیک تولدم رو بخورم

پ۳:به برنده مسابقه یه جایزه ای میدهیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:0  توسط کلاغ پر سیاه  | 


امروز تولد من است .مریم پاییزی جونم برام تولد گرفته . ازش واقعا ممنونم.

از بقیه هم که تولدم رو تبریک گفتن هم ممنونم.دوستون دارم

                                                                          

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:47  توسط کلاغ پر سیاه  | 


جمعه ای که گذشت
بنابه دعوت فامیل گوگولی ساعت 4:30 دقیقه صبح جمعه از خواب بسیار شیرین برخواستیم؟برخاستیم؟(البته با کلی نق و نوق به گوگولی جان )تا به پیک نیک برویم.
ساعت 5 صبح
مکان  جلوی خونه مادر گوگولی جان
چشم های پف کرده و خمیازه های پی در پی من حاکی از رضایت خاطرمان است
گوگولی جان بالبخند های پی در پی و چشمک های تابلو می خواهد بفهمد که آیا ما هنوز بابت بیداری غیر مترقبمون ناراحت هستیم یا خیر؟که ما هم پاسخ درستی ندادیم و ایش گویان از جلوش رد شدیم.
تعداد نفراتمان اندکی زیاد است 4 خواهر گوگولی به همراه چهار شوهر و 9 فرزندو 2عدد پدر مادر گوگولی و 2عدد برادر گوگولی و 2 عدد جاری و من و گوگولی جان
میشه چند نفر؟
هشت ماشین جلوی درب منل پارک است و همهمه ای شده واویلا .سر انجام با فریاد یک همسایه محترم مجبورند ساکت شوند و بطبع راه افتادیم.
هنوز چند قدمی بیشتر دور نشدیم که شوهر خواهر سومی فلاشر زد و بعد از توقف همگی اعلام کرد که برای اینکه در سفرمان روحانیت موج بزند سری بزنیم به حرم مطهر امام رضا و از دعای ندبه فیض ببریم.
که شکر خداوند به خاطر کمبود وقت منصرفش کردیم و به حرکتمان ادامه دادیم.
ساعت 6 صبح در جاده
همچنان می گازیم و من خواب از سر پریده به رانندگی خراب و مبهم شوهر خواهر بزرگه گوگولی مینگرم که چند باری نزدیک بودهنگام پیچش پیچ به اعماق دره سقوط کنند.
ساعت 9 صبح
مکان یه جای تفریحی

 بعد از عبور از جاده فرعی  خاکی و باریک به طول 30 کیلومتر رسیدیم به مکانی که می خواستیم اما جای سوزن انداختن نبود پس مجبور شدیم با اعضای سوخته بر گردیم .در مکانی فرود آمدیم و صبحونه خوردند.اگه می گم خوردند به خاطر اینکه من همچنان نمی تونم چیزی بخورم.
گوگولی جان هم حسابی از غرغر من بهره مند شده بودند اما با این حال شیر کاکائو منو آورد و به رسیدگی پرداخت.
ساعت ۱۲

همون مکان قبلی

خواهران گوگولی همچنان به غیبت کردن مشغولند و من حوصله ام سر میرود و با لباس مپرم تو رودخونه
گوگولی که فکر کرد من افتادم و نیاز به کمک دارم می پرد در رودخانه و آب بازی ما شروع می شود.با دیدن آب بازی ما بقیه نیز به جمع ما اضافه می شوند و خودشون رو صمیمی می گیرن.
ناهار می خورند من همچنان گرسنه هستم.در همین حین گوگولی جان با ظرفی سرلاک به سمتم می آید و...
ومن سعی می کنم به چشم های عصبانی مادر گوگولی و ایش خواهر ها ی گوگولی توجه نکنم.اما می شنوم که یکی از عناصر مونث می گوید :گوگولی زذ و ما در دل به حسودی وی پی میبریم.
خلاصه ساعت 12 شب است و در راه برگشت و من.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:41  توسط کلاغ پر سیاه  | 


سلام سلام

من اومدم اما با دهنی سرویس شده و سیم پیچی شده.

دلم هوس همه ی غذاهای خوشمزه رو کرده حتی دلم می خواد خورش بامیه بخورم.

آخ آخ وقتی دهن داشتم چه قدر بی مهر بودم نسبت بهش.آخ آخ کاشکی تا می تونستم غذا می خوردم.الان شب و روزم رو با مایعات می گذرونم

خب من چه کار کنم گشنمه؟

امروز با همین دهن قفل و بست شده با رفقا رفتیم و یک شکلات گلاسه زدیم به رگ

بعد هم بیژو رو بردیم پارک تا بازی کنه.بیژو سگ خیلی خوشگل و نازی است و هیچوقت جیش نمیکند اما وقتی که اومد بغل من کاملا خودش را درون دامن مانتوی من خالی کرد و بعد آسوده خاطر به بازیش ادامه داد

هر کی حالش بد شده بگه نایلون بدم دستش .تو رو خدا وبلاگم رو تازه تمیز کردم اینجا نه برین بیرون بالا بیارین.

راستی کی جک جدید داره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:30  توسط کلاغ پر سیاه  | 


کورش کبیر

 
 
دو سه روز پیش در جستجوی فیلمی درباره کورش گذرام به سایتی در مورد یک فیلم بنام کورش کبیر افتاد. تا حالا کاملترین و جالبترین سایت در مورد ایران باستان بوده وخیلی مسائل رو به خوبی توضیح داده. البته این گروه در حال تهیه فیلمی در مورد کورش هستند و البته در این راه نیاز به کمک مالی دارند و در سایت جایی را برای اهداء کمک مالی تهیه کردند. اول از همه دیدن این سایت رو برای دوستداران تاریخ و بویژه تاریخ ایران توصیه میکنم و دوم اینکه کسانی که میخواهند زودتر این فیلم به بازار بیاد میتونند با کمک مالی به این گروه در این کار همراهی شان کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 19:24  توسط کلاغ پر سیاه  | 


سلامی پر از درد دندان
وای چه دردی دارم میکشم من.

تمام دیروز توی دندونپزشکی بودم و دکتر هم مثل جلاد دندونهام رو سیم کشی کرد.

دارم از درد میمیرم .دکتر فکم رو بست و گفت تا یه هفته دیگه باز نمیکنم،هر چی گفتم دکتر جون بابا بی خیال من جمعه می خوام با قوم شوهر برم پیک نیک بهم می خندن ،دکتر گفت اونا غلط کردن ،برن به عمشون بخندن.

خلاصه دیشب گوگولی اومد با یه کارتون آبمیوه 
منم خوشحال دارم هر ده دقیقه یه رانی میندازم بالا
خدا رو چه دیدید شاید ما با این بسته شدن فک کمی لاغر شیم

آقا ما همه رو دوست داریم اما  ن ظ ر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:40  توسط کلاغ پر سیاه  |