تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker کلاغ کوچولو

در سال ۱۹۹۷ مردی در سانفرانسیسکو تصمیم گرفت موتور خود را تمیز کند،اما به دلیل سرمای شدید و مه غلیظ موتور خود را به داخل منزل آوردتا با خیال راحت به کار خود برسد.او یک کاسه بنزین نیز کنار موتورش گذاشت وشروع به کار کرد.وقتی موتور کاملا تمیز شد مرد برای اینکه مطمئن شود که مشکلی وجود ندارد ،سوار موتور شد و استارت زد،اما متاسفانه موتور تو دنده بود و ناگهان از جا پرید و از درشیشه ای به بیرون پرتاپ شد،در حالیکه مرد روی آن نشسته بود و دستانش هنوز روی دسته های موتور بود.
همسر این مرد با شنیدن صدای وحشتناک خرد شدن شیشه به بیرون دوید و شوهرش را غرق در خون دید.زن بلافاصله با اورژانس تماس میگیرد و شوهرش به بیمارستان منتقل شد و با چند بخیه بازگشت.
زن او را در بستر خواباند و برای تر تمیز کردن ریخت و پاش های صبح وارد منزل شد و مشغول کار شد.او کاسه ی بنزین را هم در توالت فرنگی ریخت.چند ساعت بعد مرد بدبخت از همه جا بی خبر از خواب بیدار شد و سیگاری روشن کردو به دستشویی رفت و بدبختانه زن نیز فراموش کرده بود که سیفون را بکشد.بنابرین مرد بیچاره که قصد داشت سیگار راخاموش کند آن را در دستشویی انداخت و ناگهان توالت آتش گرفتو مرد دچار سوختگی شدید شد.
این بار زن با شنیدن انفجار و فریاد های بی امان شوهرش سراسیمه خود را به دستشویی رساند و او را در آتش شعله ور دید.زن دوباره به اورژانس زنگ زد و ظرف چند دقیقه مرد بار دیگر راهی بیمارستان شد.وقتی دو بهیار مرد او را بر روی برانکارد گذاشتند ،از زمین بلند کردند و به خیابان بردند،یکی از آنها از زن پرسید چطور این اتفاق افتادو زن ماجرا را شرح داد.آندو زدند زیر خنده و ناگهان برانکارد از دستشان افتاد،مرد به زمین خورد و گردنش شکست.به این می گویند شوهر بدشانس
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 1:35  توسط کلاغ پر سیاه  | 


در حین معالعه غیر درسی (برای استراحت)در مجله ای به این مطلب برخوردم.

می گویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت.یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اندو مردمی که به آنجا رفته اند با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود تصمیم گرفت برای کشف معدن الماس به آنجا برود.بنابرین مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد.او به مدت ده سال آفریقا را زیر پا می گزارد و عاقبت با دنبال بی پولی،تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند.
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود،روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه می گذشت،چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت.او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد.مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود،رفت و متوجه شد که سرتاسر مزرعه پر از سنگ های الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع بدون اینکه زیر پای خود را نگاه کند،برای کشف الماس تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود،در حالیکه در معدنی از الماس زندگی می کرد.
در وجود هر یک از ما معدنی از الماس وجود دارد که نیاز به صیقل دارد.معمولا آنچه که می خواهیم،هر آنچه که آرزوی رسیدن به آن را داریم و بالاخره تحقق همه ی آرزوهایمان در اطرافمان قرار دارد،اما افسوس که متوجه آن نمی شویم.در حالی که می بایست آستین ها را بالا زد و با برنامه ریزی و تلاش و کوشش صحیح الماس وجودیمان را جلا ببخشیم بعد ببریم بفروشیم و پولدار بشیم.
حالا هر کی موافقه دستش بالا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 10:15  توسط کلاغ پر سیاه  | 


دارم بدبخت میشم.درس هام مثل کوه هیمالیا روی هم انباشته شده اما من همش هوس استخر و مهمونی و بازار و ...میکنم حتی هوس کردم برم خونه خواهر شوهر های گرامی ام که هر بار با التماس های مکرر گوگولی به زور می رفتم .نمی دونم دقیقا چه مرگمه اما تصمیم گرفتم که جدی جدی بشینم و بخونم تا امتحانام تموم بشه.اما می دونم که این فقط تصمیم کبری است .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 10:11  توسط کلاغ پر سیاه  | 


آقا شیطونه من و گوگولی رو گول زد و ما یکدفعه بار و بندیل و بستیم و راه افتادیم بریم سفر...

خیلی حال داد.توی راه از تمام گل ها یک دسته برای خودم کندم و الان خونمون بوی انواع و اقسام گل های بیابونی و صحرایی و ...گرفته.(به قول گوگولی خونمون بوی سوسک گرفته) حالا نمی دونم سوسک هم بویی دارد یا خیر ما که نفهمیدیم شما اگه می دونید بگین تا به گوگولی بگم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 18:35  توسط کلاغ پر سیاه  |